داره حالم از این زندگی بهم میخوره ...
از آدماش،از جونوراش،از رنگش،از بوش از همه چیش ...
از اون آدماش که واسه یه لقمه نون دست به هرکاری میزنن
از اون آدماش که میخوان نشون بدن باهاتن اما تا پاش بیفته همشون جا میزنن...
احساس میکنم همشون الکی ان ...
از دست خدا شاکیم ... آخه چرا باید زندگی اینطوری باشه ...
خیلی دوست داشتم اصلا وجود نداشتم ،
اومدم به این دنیا که چی؟؟؟
که همش گول آدمایی مثل تو رو بخورم ...
که همش گناه کنم ...
که همش برای آدمایی مثل تو غصه بخورم ...
که همش مثل ... درس بخونم ، آخرش که چی ؟؟؟
برم زیر خاک،
حاصل این همه تلاش،فقط اینه که مورچه هارو سیر کنی ...
خیلی وقته که دیگه هیچ چیز به چشمم زیبا نمیاد ...
خیلی پشیمونم
از اینکه بهت اعتماد کردم ،
از اینکه به این سادگی قلبمو دادم دستت ،
خیلی پشیمونم
خیلی دوس داشتم میتونستم زمانو به عقب برگردونم
نه برای اینکه تویی که رفتیو برگردونم،نه،
به خاطر اینکه نذارم که بیای ...
خیلی وقت بود که دیگه حوصله ی وبو نداشتم
اما یه نفر باعث شد که هم تو رو فراموش کنم
وهم دوباره بیام اینجا
میخوام هم اینجا،تو این وب دلتنگیم،ازش تشکر کنم
بابت همه چی ، خودشم میدونه منظورم کیه !!!
منظورم همونیه که پستامو تا آخر میخونه ...

|